من یک نفر هستم و یک نفری نمیتونم حریف هفت هشت نفر بشم. هفت هشت نفری که هر کدوم ساز خودشون رو میزنند و برای خودشون آرزوهایی دارند. کاش هفت هشت نفر بودم. همون دورهی کودکی، هفت هشت تا بانک رو خالی میکردم. بعد پولها رو میخوابوندم توی همون بانکها و سودشون رو میگرفتم. بعد یکی از هفت هشت نفر رو اجازه میدادم همینی بشه که الان هستم. یکی رو کمانچه میدادم دستش، و میفرستادمش باکو، پیش «علیاف» تا تمام وقتش رو کمانچه یاد بگیره، بعد میبردمش لرستان دنبال کمانچه لری. یکی رو از لحظهی تولد میفرستادم انگلستان، زندگی کنه، درس بخونه و خوش بگذرونه. یکی رو میفرستادم ایستگاه فضایی؛ هر قدر دورتر از این دنیا بهتر! یکی رو میفرستادم پیش ذوالفنون، سهتار یاد بگیره، بعد پیش لطفی، برای تار. یکی رو میفرستادم، دور دنیا رو نه در هشتاد روز، که در هشتاد سال بگرده و ... مدام «یکی»های بسیاری که آرزویی دارند.
شوپنهاور فرمول کوچکی میده برای اثبات موضوعی بزرگ. فرمول اینه: 10=0 - 10. میگه هر کسی در زندگی حدودا ده «آرزوی بزرگ» داره که میخواد بهشون برسه. و تجربهی زندگی نشون میده که اکثر انسانها به آرزوهاشون نمیرسند. خیلی زور بزنند به یک یا دو آرزو میرسند و باقی آرزوها هیچوقت برآورده نمیشن؛ پس زندگی تلخ هست و رنجآلود.
باید گفت: درسته آقای شوپنهاور؛ ده منهای صفر میشه ده؛ مگه این که هفت هشت نفر باشی!